سلام هم قدم های من
رد نگاهتان را در این آدرس که وب لاگ قبلی من بود دنبال می کنم.
در وب لاگ جدید منتظرتان خواهم بود...
یادداشت های شخصی زهرا عبادی
سلام هم قدم های من
رد نگاهتان را در این آدرس که وب لاگ قبلی من بود دنبال می کنم.
در وب لاگ جدید منتظرتان خواهم بود...
نقش می زنم خویش را بر پرده ی هستی
با قلم نارنجی
که رنگ غروب است و آغاز ستاره ها
می نوازم ترانه ی زندگیم را
زیرا که تنها نوازنده ی جاودان منم
چرا فرار؟
بمان...
که کامل کنیم تماشا را
هیچ چیز مهم نیست
تنها من اهمیت دارم و این چند تکه مرغ سوخاری
آن ها را به دندان می کشم
همان گونه که دنیا را به دندان کشیدم و تفاله اش را تف کردم کف حیات...
تصاویر پشت به پشت حرکت می کنند
وهم به وهم
دلیل بر دلالت
چون چیستند و به چه گونه اعتبارند؟
به گمانم قدرتیست که در وجودم ریشه می دواند
به آشنایی زرد خورشید که به همسایگی ام نشسته
و دایره های بازتاب از ضربان سبابه ام
هنگام جوانه زدن ناگفته هاست
زمان فریاد
فریادی که بخراشد سکوت را چون فهم یک خریدار
و به بار برساند دل را در سبد چوبی آرزوها
تا مرغوبیت نگاه و تپش
هم چون عبوری از مرز مردمک چشمان تا انتهای دالان خیال
که نقش بال پروانه ها را روی حجم هوا می توان خواند
سکوت من طعم فریاد می دهد
می شنوی؟
...
چهارچوب...از اين كلمه چه مي فهميم؟ چهار تكه اي كه به يك ديگر متصل شده اند و يك شكل بسته را ساخته اند. چهارچوب معمولا كاربردش ايجاد دريچه اي به بيرون از محيطي خاص، قالب بندي چند عنصر ديگر براي تركيب مناسب تر و يا نظم دادن به آن ها براي استفاده ي بهتر می باشد. اما گويا اكنون كاربرد چهارچوب كاملا تغيير كرده است. اين روزها همان چهارچوب هايي كه قرار بود پنجره اي باشد به روشنايي و تازگي، ما را محدود و ترسو نموده است. روزگاري چهارچوب را ساختيم براي تنفس، اما اكنون رشد نفس هايمان را محدود كرده است.